تبليغاتX
ایران میهن من
 

                  (       (Audio)                                                                                       (Photoblog)                       (Videos)                      (Text)

مدرنیسم
تازه رسیدم به گالری.بارون تندی میاد.صدای رعد و برق و هوای گرفته و خاکستری رنگ حس انزوا طلبی انسان را تقویت میکند.نمیدونم چرا اینجور وقتها افسردگی مفرطی بهم دست میده.چتر را میبندم و کفشهامو جلوی در پاک میکنم.یه نگاه به ساعتم میندازم.هنوز ۱۰ دقیقه تا زمانی که تو رو بدقول خطاب کنم وقت داری!وارد گالری میشم.به تابلوهائی نگاه میکنم که هنوز ریشه در کلاسیسم داره...ولی الان برای تجدد خواهی هم که شده باید ظاهرا به سوی مدرنیته رفت!نمیتونیم بفهمیم سنت خوب بوده یا نه!ولی همین سنت بوده که ما رو به الان رسونده... پیوند کلاسیسم و مدرنیته را که نمیتوان آنرا آمیزش نامید بلکه تجاوزی است که صورت گرفته!خوب یا بد...داشتم میگفتم:وقتی چیزی هنوز ریشه در گذ‌شته داشت نمیتوان نام مدرن بر آن نهاد.همانگونه که سفید بر روی سفید مالوویچ را نمیتوان تفسیری مدرن از عشق نامید.رشته ی افکارم با صدای راهنما از هم گسسسته میشود.آقا سوالی ندارین؟ میخوام بپرسم راسته که لوترک از سفلیس مرده؟!! ولی نگاه منتظر مرد باعث میشود به جای این سوال احمقانه سراغ کافی شاپ گالری را بگیرم... خودم را روی صندلی می اندازم و به در و دیوار نگاه میکنم.اگر مطمئن نبودم اینجام یقینا احساس فردی را پیدا میکردم که در کافه مولن روژ لم داده و داره ادای روشنفکر ها رو در میاره.موسیقی ملایم و "سونات مهتاب" مرا با خود و با هر نتش به عالمی میبرد.گویا از درونم میجوشد این سونات.یه نگاه به ساعت میندازم... یک ربع است دیر کردی. مسئول کافی شاپ میپرسه چی مینوشین؟!! بدون اینکه از میان نتها خارج شوم میگم:چائی دارین؟ یارو یه نگاه میندازه و میگه آقا اینجا کافی شاپه! با یه نگاه وراندازش میکنم...بهش میگم مگه کافی شاپت موزه ی لووره که سردیس توت عنخ آمون رو گذاشتی به عنوان دکور؟ با شرمندگی میگه آقا چائی نداریم چی بیارم خدمتتون؟میگم یه نسکافه.هنوز همونجا نشستم.سرمای بیرون هنوز تا مغز و استخونهام رسوخ کرده.سیگار کپتن بلک رو روشن میکنم و نگاش میکنم.آروم میسوزه.بدون اینکه قرمزی توتون دیده بشه.فقط گاهی وقتها یه دود رقیق با هوا یکی میشه تا نشان بده هنوز برقراره!درست مثل زندگی خیلی ها.دیگه برام مهم نیست میای یا نه.نسکافه رو خورده و نخورده ول میکنم.میام بیرون.گالری حسابی شلوغ شده! یاد داستان لباس جدید پادشاه می افتم.همه برای اینکه بگن فلسفه ی هنر خوندن راجع به همه ی کارها ابراز فضل میکنن.در گالری رو که باز میکنم باد سردی به صورتم میخوره.دیگه حتی پائین خیابون رو هم نگاه نمیکنم تا ببینم میای یا نه.سرم رو میندازم پائین بی هیچ فکری تا ایستگاه اتوبوس میرم.فقط میبینم...زندگی یک نواخت خودم و همه ی مردم مدرنیته خواه و متججد رو میبینم! حاصل مدرنیسم رو میبینم! انسانیت پایمال شده و به زیر سوال رفته را!همه هم گوئی اینقدر مسحور این مدرنیته هستند که حالشون نیست چه داره بر سرشان میاد.یاد دود رقیق سیگار میفتم که فقط میخواد بگه من برقرارم! 
2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 12:16  توسط من  | 

رسیدن به صدای سکوت
تا حالا شده به این فکر کنیم که برای چی زندگی میکنیم؟حــــــقیقت زندگی چیست؟آیا خود را شناختیم ؟اگر جواب مثبت است آیا به درک خویشتن خویش هم دست یافتیم یا فقط در ظاهر قضیه گرفتاریم؟!!

آیا زندگی میکنیم تا کار کنیم یا کار میکنیم تا زندگی کنیم؟آیا زندگی ارزش انجام این کارها را دارد یا نه؟فکر میکنم همه از جمله خودم اینقدر در پی کارهای روزمره هستیم که حتی فرصت اینکه قدری با خود برسیم را نداریم . آیا زیبائی و صدای سکوت شب را شنیده ایم؟آیا آرامش طلوع خورشید را به نظاره نشسته ایم؟آیا صدای هیاهوی گنجشکها را در سپیده دم بر روی درختان شنیده ایم؟ آیا مفهوم و لذت با عشق" تار" زدن در بلندای کوه ها را درک کرده ایم؟آیا به خاطر خودمان گـریه کرده ایم.لحظات کودکی, لحظاتی که به جز همان لحضه به چیز دیگر نمی اندیشیدم را با خود مرور کرده ایم؟اگر نه الان وقت مناسبی است تا قدری به خود بنگریم! سهراب چه زیبا میگه:

ديرگاهی است كه در اين تنهايی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می‌خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه‌ای نيست در اين تاريكی
در و ديوار به هم پيوسته
سايه‌ای لغزد اگر روی زمين
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم‌ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادويی شب
در به روی من و غم می‌بندد
می‌كنم هر چه تلاش،
او به من می خندد .
نقش‌هايی كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح‌هايی كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نيست در اين خاموشی
دست‌ها پاها در قير شب است .

                           سهراب سپهری

2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 18:16  توسط من  | 

کنکور و شروع دوباره
اگه اشتباه نکنم ۱ سال و خورده ای میشه که نمینویسم.راستش میخواستم وبلاگ نویسی رو ترک کنم... اولش یه کم مقاومت میکنی.بعد وسوسه میشی که فقط یه پست! ولی سعی میکنی که دوام بیاری به خاطر تصمیمیت.بعد استخوان هات درد میگیره.کم کم حال یه معتاد در حال ترک رو پیدا میکنی... همینطوری چشم روی هم میزاری میبینی یکسال گذشت! و فردا روز قیامت کنکوری هاست.دیگه خیالت راحته که زحمتتو کشیدی(البته کمی هم به شک می افتی) صبح جمعه میری دم در حوزه.دیگه باورت میشه که واقعا کنکور داری!کنکور رو میدی و بین شک و تردید قبولی یا عدم قبولی گرفتار میشی.در این حالت اگه یه رفیق ناباب هم داشته باشی و رمز وبلاگت رو بهت یاد آوری کنه!!! میشینی یه پست اینطوری میفرستی تا یه کم اعصابت آروم بشه.(اه الان یادم افتاد یه سوال دیگه رو هم غلط جواب دادم)خلاصه فکر بر و بچه هائی هم که وقت میزارن این پست رو بخونن تا ببینن آخرش چه خاکی ریختی تو سرت رو نمیکنی و فقط برای اینکه تموم نظرات فحش نباشه به همین بسنده میکنی که بگی"من برگشتم!"

2 نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 22:37  توسط من  | 

 
  نقل تمام یا قسمتی از یادداشتهای این سایت با درج منبع بلامانع است!                                   این سایت به هیچ نهاد یا گروهی وابستگی ندارد و مطالب آن صرفا نظر نویسنده است

Copyright 2005©All Rights Reserved.

"استفاده از قالب این وبلاگ به هر طریق ممنوع است"