![]() |
|
|
|
دیشب داشتم با یکی از دوستان که ارزش زیادی براش قائلم چت میکردیم.بحت از قیمت نفت و... رسید به یکی از کارهای جدیدی که انجام دادم و سپس به نقش عقاید در زندگی.هر چند که این صحبت به دلیل کاری که برای من پیش آمد ناتمام ماند ولی نتایجی نیز در پی داشت.در زیر گفت و گوئی که بین ما رد و بدل شده را ملاحظه میکنید و در پایان حرفهای ناگفته...
*:فرمش خشنه!منظورت چی بوده؟ +:یک نظر شخصی راجع به مردم،زندگی! *: کی این کار رو کشیدی؟ +:دیروز ساعت چهار صبح. *:یعنی از خواب پاشدی که این رو بکشی؟فکر نمیکردم اینقدر بیکار باشی! +:راستش اصلن اون شب نخوابیدم که بخوام بیدار بشم... *:میشه بقیه کارهات رو هم بفرستی ببینم؟ +:آره حتمن.صبر کن *:این یکی چیه؟ +: یک کودک کار،یک زباله گرد، کسی که در میان ناپاکیها به دنبال پاکی میگرده! *:تو چرا اینقدر زشتیها رو میبینی؟ +:به ۲ نکته اعتقاد دارم ... ۱-اگر ستمگران به اندازه ستمدیدگان رنج میدیدند آن وقت دنیا با تعاریفی که از بهشت میشود فرقی نداشت!۲-اگر روزی بهترین لحظات دوران بسامان با بهترین لحظات دوران نابسامان یکی شود،آن روز بهترین دوران جهان است! *:به نظرت روزی میشه که این اتفاق بیفتد؟ +:مطمئنا چنین روزی میرسه... زمانی هست که مردم به این نتیجه برسن.زمانی میرسه که دولتها،ملت را به خاطر هر چیز و ناچیزی ندوشن!روزی میرسه که ظلم،رنج،ستم،سرکوب،خفقان و... فقط در فرهنگهای لغات پیدا بشه! و مطمئن باش روزی میرسه که این لغات در فرهنگهای لغات هم پیدا نشه... به نظر من انسانیت،اقلیت نداره!به نظر من روزی میرسه که اینقدر همه چیز در واقعیت رخ بدهد و دور از دسترس نباشه که حتی هیچ آروزیی(حسرتی) باقی نماند. *:همون آخر الزمون و روز موعود؟ +:ول کن این حرفها رو.اگر چنین روزی پیش بیاد که چه بهتر ولی به نظر من قبل از اینکه همچین اتفاقی بیفته مردم با قدرت فکرشون میتونن به علم بینهایت دست پیدا کنن. *:کاشکی کارهای من هم مثل تو بود،اصلن کاشکی من تو بودم... +:مضخرف نگو دختر!هر کس راه خودش رو باید بره!هر کس باید خودش باشه... زیبائی در کثرت است. *:این جدیده چیه؟خدا مرگم بده.تو دیوووونه ای؟!! +:آره دقیقن ولی سعی میکنم ظاهر عاقلانه رو حفظ کنم. *: نکن.این کارها آخر عاقبت نداره! سرت رو میکنن زیر آب! +:هر کس با عقایدش زنده است!اگر هر بار که بخوای عقایدت رو مطرح کنی،بگی دیگران راجع به من چی فکر میکنن... حالا زوده!بعدا وقت مناسب تری پیش میاد.... میبینی فرشته مرگ در خونه ات رو زد و وقتشه مثل یک تفاله چالت کنن! *:تو کشوری که تو توش زندگی میکنی باید محافظه کار باشی. +: دقیقن تو کشوری مثل ایران باید حرفت رو بزنی.وگرنه اگه یک کشور واقعا آزاد باشه که دیگه برا کی میخوای روضه بخونی؟ تازه به نظر من هیچ کشوری آزاد نیست! باید ببینی آزادی رو چی معنا میکنی؟ *:فکر خونوادت باش،دوستات،جوونیت، زندگیت. +:من برای/به خاطر خانوادم که زندگی نمیکنم.همانطور که اونها نیز. +:کتاب "ماهی سیاه کوچولو"اثر"صمد بهرنگی" رو خوندی؟ *:نه!ولی تعریفش رو خیلی شنیدم.جور نشده بخونمش +:به نظر من بهترین داستانه!البته بهترین حقیقته...!فعلا[ این ]نظر بهرنگی رو راجع به ادبیات کودکان بخون تا نسخه پی دی اف کتاب ماهی سیاه کوچولو رو از رو هارد پیدا کنم.بفرستم... +:صمد بهرنگی اندیشه سازی بود که مرا از کودکی به اندیشه واداشت!اینکه به دنبال علتها باشم!اینکه به چراها پاسخ بدم!یک حرف خیلی قشنگ تو همین کتاب میزنه:"مرگ ممکن است همين الان به سراغ من بيايد ولي تا وقتي زندگي ميکنم نبايد به مرگ فکر کنم اما اگر روزي با مرگ مواجه شوم-که ميشوم- مهم نيست! مهم اين است که زندگي و کار من در زندگي و کار ديگران چه نقشي داشته" دقیقا من با همین تفکر کار میکنم. *: اِااِااِااِ پس اینها رو قبول داری و این کارها رو میکنی؟کارت درست نیست اصلن. +:میشه اول درست رو معنا کنی؟ *: درست تو این زمونه دقیقا همون راهیست که دیگران میرن.سعی کن همیشه مثل بقیه باشی.هر چقدر هم سخت باشه +:تا حالا با خودت فکر کردی اون اولین کسی که بقیه دنبالش راه افتادن اصلن راه درست را رفته یا نه؟اصلن چی شده که بقیه دنبالش راه افتادن.از اونجائی که اون یک نفر دقیقا یک نفر نبوده پس قانونی نیست راجعبش!وقتی هیچ چیز مطلق نیست این حرف تو هم درست نیست.واقعا تو بقیه رو به یک شکل میبینی؟من هم به همین خاطر این کتاب رو فرستادم برات.حتما بخونش... *:باشه حتمن +:اگر به من بود این داستان را تو کتابهای درسی چاپ میکردم. *:تو الان جوونی این کارها رو میکنی بزرگ که بشی چیکار میکنی؟ +:برای آینده در آینده تصمیم میگیرم!نه دوست دارم و نه وقتشو که بخوام به اینکه آخرش چی میشه فکر کنم.اگر الان هرکس راه درست را بره و جای پاشو درست بزاره.آینده هم دور نیست!از وقتی که تو سئوال رو از من پرسیدی یک دوره از گذشته(یا از حال) به آینده طی شد!در ضمن من الان هم کار خاصی نمیکنم.فقط راه خودم رو میرم.بدون اینکه راه دیگران را ببندم.دقیقا حرف من هم همینه *:ولی من هر کاری بخوام بکنم به بقیه هم فکر میکنم!چون تنها نیستم. +:دقیقا درسته.و به همین خاطر هم من تفکر از جمع به شخص و متقابلا از شخص به جمعی رو پیش گرفتم.توضیحش مشکله *:از تو بزرگتراش رو همچین کلشونو کردن زیر آب که نفهمیدن از کدوم طرف خوردن تو که دیگه... +:من از اسطوره سازی خوشم نمیاد.رابیندرانات تاگور میگه"وقتی کرم شبتاب خاموش میشه ارزش روشنائی اندکش رو میفهمی" *:اسم این تفکرات را چی میزاری؟ +:رو تفکر که نمیتونم اسم بزارم ولی ایده آلم جهانی اومانیستی+تفکرات خاص خودمه.
کوچه ما تنگ نیست شادمانه باش! و شاهراه ما از منظر تمامی آزدی ها می گذرد! ::احمد شاملو::
پی نوشت ها: ۱.لازم به توضیح است که مطالبی که توسط دوستم بیان شده با* و مطالبی که با+مشخص شده است نظرات من میباشد. ۲.اینکه نظرات خودم را با+ مشخص کرده ام هیچ دلیل خاصی نداشته.این نکته الان به ذهنم رسید گفتم این توضیح را ذکر کنم تا گیر بیخودی ندهید. ۳.با اینکه میدانم دوستانی که از خوانندگان جدید هستند،این مطلب را تا انتها نمیخوانند ولی همینجا دعوت میشوند تا نظرات خود را پیرامون نظرات ارائه شده ابراز دارند(یا از طریق همین نظر خواهی یا اطلاع بدهند از طریق کنفرانس آنلاین) ۴. خدمت یکی از دوستان که با نام حاج عباس!ایمیلهائی برای من ارسال میدارند تا عقاید خود را به خورد من و دیگران بدهند عرض میکنم:از ابراز نظرات شما خرسندم ولی بهتر است شما نیز تحجر را کنار بگزارید و نظرات دیگران را حتی اگر تحمل نمیکنید!لا اقل بشنوید... البته در پایان باید اشاره کنم:توبه کنم باز... حق با شماست!!! ۵. جهت دریافت کتاب "ماهی سیاه کوچولو"میتونید از[این] لینک اقدام کنید. ۶.جهت راحتی خواندن متن، نظرات را از فینگلیسی به زبان فارسی برگرداندم-در اصل صحبتها هیچ تغییری داده نشده. ۷. عنوان از آهنگی با همین نام اثر محسن نامجو وام گرفته شده... ۸.همچنان به دنبال چند دوست برای اداره وبلاگ به صورت گروهی هستم. ۹.در پایان باید ابراز نارضایتی خود را از سرور بلاگفا اعلام دارم.چرا که کل این متن برای بار دوم نوشته و ارسال میشود!(بار اول به دلیل اشکال سرور مطالب پاک شدند) |
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 14:57 توسط من
|
|
|
نمیدونم علتش این بوده که وقتی تشنه هم نبودم مایعات میخوردم و یا وقتی تشنه بودم مایعات میخوردم ولی حواسم نبوده!!!(چی شد)
خلاصه شدید احساس تشنگی کردم...احساسی که شاید فراموشش کرده بودم.وقتی یه بطری ۱.۵ لیتری آب رو با علاقه برای رفع این احساس میخوری تازه میفهمی تشنگی هم احساس جالبیه ها! به شخصه قصد دارم سعی کنم این احساس در من متجلی بشه و بعد به دنبال رفعش باشم.فکر میکنم تو این مدت اینقدر درگیر فکرها و مشکلات بزرگتری بودم که نتونستم از کوچکترین لحظات زندگیم نهایت لذت رو ببرم!خلاصه در هر چه بنگری نشانه ای است برای رجعت به خود!راستی میلاد تذکر داده بود که نوشته هات داره به هوچی گری و روزمرگی می افته!باید عرض کنم که اگر حافظه تاریخی تان خوب کار کند آن دورانی که از چپ و راست به دنبال هک کردن این وبلاگ بودند را به خاطر می آورید!هنگامی که از گروه حدید تا هر لمپن و ... میخواست این وبلاگ را به صراط مستقیم هدایت کند.آن هم نه راه گمراهان... راهی که ما را به ایشان برساند!غرض از یادآوری روزهای پر آشوب سالهای گذشته این بود که من نه تنها عقایدم عوض نشده بلکه به توان نیز رسیده است.و این مطلب که نوشته ها یکدست نیست چون دغدغه های من نیز یکدست نیست.اگر بخواهم تمام دغدغه ها و طرز تفکرم را در این وبلاگ منعکس کنم باید بیست و چهار ساعته آنلاین باشم.پس سعی میکنم هر آنچه ضروری میدانم اینجا بگم.نکته اساسی اینجاست که این وبلاگ یک وبلاگ مرجع نبوده و نخواهد بود.پس امیدوارم شما نیز از این آزادی که من به خود پیرامون پست مطالب جدید میدهم ناراضی نباشید.باشد که چنین بُوَد!در ضمن این پست پی نوشت ندارد لطفا اصرار نورزید... |
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:49 توسط من
|
|
|
طبق قرارمون قراره در این پست نظرمو راجع به عشق بنویسم...عشق از دید من یک انرژی مضاعف است!همانگونه که در تعاریف فیزیکی ار انرژی داریم،"انرژی نه به وجود میاد و نه از بین میره بلکه از صورتی به صورت دیگر یا از حالتی به حالت دیگر تبدیل میشه"البته نباید عشق را با فیزیک درگیر کرد چون اصلا علوم عدد بین از دید من! در عشق راهی ندارند و شاید بهتر باشد اگر بخواهیم این تعریف را به عشق نسبت بدهیم،جزو دسته بندی متا فیزیک قرار بگیرد.از دید من عشق در هنر جاریست یا بهتر بگویم هنر همان جوهره ی عشق میباشد!البته تعریف من از هنر هم کاملا با دیگر افراد متفاوت میباشد و برای بحث پیرامون هنر باید یک پست جداگانه به این مقوله اختصاص یابد!همین بس که من آشپزی، ورزشهای رزمی،رانندگی و ... را هنر نمیدانم.چنان که به باور غلطی اینها را هنر مینامند!هنر آشپزی یا هنرهای رزمی به نظر من بی مسما ترین چیز است نسبت به هنر... باری به جهت دور نشدن از بحث پیرامون عشق بهتر است توجه خود را به این مقوله جذب کنیم.همانگونه که گفتم/گفتند:انرژی نه بوجود میاد نه از بین میره بنابر این عشق نیز از بین رفتنی نیست.اینکه گویند عشق را آغاز هست،پایان نیست هم به نظر من حرفی اشتباه است.عشق در سراسر زندگی جاریست.در سراسر طبیعت.علاقه{توجه کنید علاقه یا در مرحله ی بسیار عمیق ،شدت علاقه}بین دو موجود(خواه انسان یا غیر انسان) نمیتواند عشق باشد و صرفا ذره ای ناچیز از نیروی عشق است.شاید بتوانم عشق حقیقی را عشقی بدانم که عطار یا مولانا از آن سخن میگویند.با وجود اینکه اصلا مذهبی نیستم ولی تجربه ای هر چند جزئی در مراسم سماع دراویش در یک خانقاه را میتوانم تنها یک چیز بنامم و آن این است که صرفا سماع آزادی و رهائی است و اینکه هر چه عشق میگوید انجام بده!خود را رها کن از تن برون شو، عقل را به کناری بنه و در این نیروی بیکران معلق شو!بچرخ و یگانه گی خود را اثبات کن.از حرکت چرخشی خود بینهایت را بساز...خلاصه هر چه لمس کردم چیزی بجز بوی جورابی است که در مساجد باعث میشود عقل را به کناری بنهی و از خود ببری!
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم پس کوچه ی یک کوچه ایم!!! پی نوشت: ۱.برای بار دوم تکرار میکنم، مدتهاست به دنبال چند دوست برای راه اندازی یک وبلاگ گروهی هستم! درصورتی که فکر میکنید تفکراتمان به هم نزدیک است یک خبر بدهید تا کارها را انجام بدهیم... ۲.در همین رابطه میتونید یادداشتهای یک سالک را نیز بخوانید. |
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:58 توسط من
|
|
|
طبق معمول با تاخیر چند ماهه این روزنوشت! را به روز میکنم.تو این مدت خیلی حرفها برای گفتن دارم و امیدوارم وصل شدن اینترنت ای دی اس ال بتواند نظر مرا نسبت به تاخیر هایم عوض کند.داشتم نظرات پست قبل را میخوندم که یکی از باز دیدکنندگان با طرح سئوالی ساده ولی بس فلسفی باعث شد تا این پست را ارسال کنم و نگذارم نم کاهگل دیواره های این وبلاگ خشک بشود. {شما هم عاشق شدین؟} سئوالی بود که نسبت به پست قبل ابراز شده بود.نمیدونم چرا در ادبیات و یا زبان نوشتاری روزمره هر جا به جای نام بردن مخاطب از واژه "او" یا "تو" استفاده شود ناخودآگاه یک تعبیر جنس مخالف! به ذهن متبادر میشود.در یاد داشت قبلی هدف من اصلا خطاب کسی نبوده و این "تو" را میتوانم یک شخصیت مالیخولیائی که شاید در اکثر موارد باهاش زندگی میکنم ، بنامم.درست مثل افراد شیزوفرنیک! اگه تجربه نکردین میتونه بهترین تجربه عمرتون باشه به شرطی که در این قالب نرین و کار دست خودتون و اطرافیانتون ندین.خیلی چیزها قابل توصیف نیست ولی میتونم اگه میخواین بهتون بگم چطوری نظر خودتون رو راجع به همه چیز بدونین...چون زندگی شیرین به شرط رضایت از زندگی پدید میاد.و وقتی در تمام امور نظر واقعی خودتون رو اعمال کنین هیچوقت پشیمون نمیشین... ولی پیرامون عشق! این واژه سه حرفی بی مرز! باید عرض کنم دیدگاه من به عشق شاید با 99 درصد افراد جهان متفاوت باشه.اینکه عشق از نظر من چیه و چه تعریفی دارد بماند برای پست بعدی ولی همینقدر بگویم که هر انسانی عاشق به دنیا میاید و عاشق هم از بین میرود... بله من عاشق بوده-هستم و خواهم بود!عشق از زمان دمیده شدن روح در بدن من،از زمان جریان یافتن خون در رگهایم،و شاید حتی در زمان مسخی که شاید! پیمودم در قلب من بوده!باقی صحبتها برای پست بعدی بماند...
پی نوشتها: ۱.هم زمان با سالگرد تولد بلاگفا، تولد این وبلاگ هم میباشد... از نیما-مجید-سهراب-نیکی-البرز-ارغوان و سایر دوستان که هر سال با ایمیل های محبت آمیزشان عشقشان را در قلبم پر رنگ تر میکنند سپاسگزارم.(اگه اشتباه نکنم چهارمین سال باشه که در بلاگفا مینویسم) ۲.مدتهاست به دنبال چندین دوست خوب برای ایجاد وبلاگی گروهی میگردم!در صورتی که فکر میکنید افکارمان به هم نزدیک است،یک خبر بدهید تا طراحی و راه اندازی وبلاگ را شروع کنیم و به دنبال ثبت دامین مناسب بگردم. |
|
2
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 17:59 توسط من
|
|
Copyright 2005©All Rights Reserved.
"استفاده از قالب این وبلاگ به هر طریق ممنوع است"