تبليغاتX
ایران میهن من
 

                  (       (Audio)                                                                                       (Photoblog)                       (Videos)                      (Text)

شهری بود که در آن همه چیز ممنوع بود.
و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، همه اهالی شهر هر روزه صحراهای اطراف می رفتند و اوقات خود را به بازی الک دولک می گذراندند.
و چون قوانین ممنوعیت نه به یکباره بلکه به تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی هم مشکلی برای سازگاری با این قوانین نداشتند.
سالها گذشت . یک روز بزرگان شهر دیدند که ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچی ها را روانه کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می توانند هر کاری که دلشان می خواهد بکنند.

مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند ، پس از شنیدن اطلاعیه ، پراکنده شدند و بازی الک دو لکشان را از سر گرفتند.
جارچی ها دوباره اعلام کردند : " می فهمید؟ شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می خواهد ، بکنید."
اهالی جواب دادند :" خب ! ما داریم الک دولک بازی می کنیم."
جارچی ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردندکه آنها قبلا" انجام می دادندو حالا دوباره میتوانند به آن بپردازند.
ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دو لکشان ادامه دادند ، بدون لحظه ای درنگ.
جارچی ها که دیدند تلاششان بی نتیجه است ، رفتند که به امراء اطلاع دهند.
امراء گفتند:" کاری ندارد ! الک دو لک را ممنوع می کنیم."
آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همه امرای شهر را کشتند و بی درنگ برگشتند و بازی الک دولک را از سر گرفتند.

نتیجه که باید گرفت: نباید با همه چیز افراد شوخی کرد.بعضی وقتها یک بازی الک دولک میشه همه چیز...

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:9  توسط من  | 

و سر انجام سراغ ما نیز خواهند آمد...!
اول سراغ یهودیان رفتند؛
من یهودی نبودم، اعتراض نکردم.

سپس به لهستان حمله کردند؛
من لهستانی نبودم، اعتراض نکردم.

آنگاه لیبرال ها را تحت فشار قرار دادند؛
من لیبرال نبودم، پس اعتراض نکردم.

بعد از آن، نوبت به کمونیست ها رسید؛
من کمونیست هم نبودم، و اعتراض نکردم.
 ....
و سرانجام سراغ من آمدند؛ هرچه فریاد کردم و کمک خواستم،
کسی باقی نمانده بود که اعتراض کند.

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 11:4  توسط من  | 

امشب دیگه صبرم تموم شد.دیگه هیچی برام مهم نیست.به حال خودم و بقیه ی حیوانات ناطق تهی از تفکر گریستم.مدتها بود گریه را فراموش کرده بودم.ولی دیگه نمیشد.وقتی دردت را نتونی بیان کنی،کسی هم نباشه که بشنوه یا سکته میکنی یا گریه.در اتاق را بستم و زار گریستم.کمی سبک شدم ولی این گره سر واشدن ندارد.انسانیت فراموش شده... البته خدا رو شکر نه بطور کامل.بصورت متوسط  هر سه ثانیه در جهان، یک نفر میمیرد.فکرش رو بکنین همین الان که شما دارین این مطالب رو میخونین چند نفر به دنیا میان یا از دنیا میرن. همین الان چند نفر دارن به خاطر چند هزار تومن خشتک همدیگر رو پاره میکنن؟اگر اون زمان که به دنیا اومدم و تلاش میکردم نفس بکشم، میدونستم در آینده قراره برای چی به نفس کشیدن ادامه بدم هرگز این کار را نمیکردم.من به تنگ آمده ام از همه چیز...
2 نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 19:22  توسط من  | 

 
  نقل تمام یا قسمتی از یادداشتهای این سایت با درج منبع بلامانع است!                                   این سایت به هیچ نهاد یا گروهی وابستگی ندارد و مطالب آن صرفا نظر نویسنده است

Copyright 2005©All Rights Reserved.

"استفاده از قالب این وبلاگ به هر طریق ممنوع است"