![]() |
|
|
|
شهری بود که در آن همه چیز ممنوع بود. مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند ، پس از شنیدن اطلاعیه ، پراکنده شدند و بازی الک دو لکشان را از سر گرفتند. نتیجه که باید گرفت: نباید با همه چیز افراد شوخی کرد.بعضی وقتها یک بازی الک دولک میشه همه چیز... |
|
2
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:9 توسط من
|
|
|
اول سراغ یهودیان رفتند؛ من یهودی نبودم، اعتراض نکردم. سپس به لهستان حمله کردند؛ آنگاه لیبرال ها را تحت فشار قرار دادند؛ بعد از آن، نوبت به کمونیست ها رسید؛ |
|
2
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 11:4 توسط من
|
|
|
امشب دیگه صبرم تموم شد.دیگه هیچی برام مهم نیست.به حال خودم و بقیه ی حیوانات ناطق تهی از تفکر گریستم.مدتها بود گریه را فراموش کرده بودم.ولی دیگه نمیشد.وقتی دردت را نتونی بیان کنی،کسی هم نباشه که بشنوه یا سکته میکنی یا گریه.در اتاق را بستم و زار گریستم.کمی سبک شدم ولی این گره سر واشدن ندارد.انسانیت فراموش شده... البته خدا رو شکر نه بطور کامل.بصورت متوسط هر سه ثانیه در جهان، یک نفر میمیرد.فکرش رو بکنین همین الان که شما دارین این مطالب رو میخونین چند نفر به دنیا میان یا از دنیا میرن. همین الان چند نفر دارن به خاطر چند هزار تومن خشتک همدیگر رو پاره میکنن؟اگر اون زمان که به دنیا اومدم و تلاش میکردم نفس بکشم، میدونستم در آینده قراره برای چی به نفس کشیدن ادامه بدم هرگز این کار را نمیکردم.من به تنگ آمده ام از همه چیز... |
|
2
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 19:22 توسط من
|
|
Copyright 2005©All Rights Reserved.
"استفاده از قالب این وبلاگ به هر طریق ممنوع است"