تبليغاتX
ایران میهن من
 

                  (       (Audio)                                                                                       (Photoblog)                       (Videos)                      (Text)

پیکار با خدا
این چند شب، از اون شبهائی است که دارم خدا رو محاکمه میکنم.منتظرم هر دفاعی از خودش داره بکنه!آخه میدونین همیشه میندازتت تو چاله تا همیشه مدیونش بمونی!ولی این دفعه دیگه اشتباه کرده...

لطفا داستانهای علمی-تخیلیتان را در نظرات بیان نکنید!

2 نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:30  توسط من  | 

هستا
هستا به گوشه ي تنهايي اش خزيد
و شراب ناب هفت ساله اي نوشيد
و تمام خدايگان جهان را خنديد
.
هستا به سن جواني رسيده بود
آن دم که بايدش به سبک زنانه اي ظريف
اما تنش کنار ضربه هاي مهلکي شکسته بود
گناه اين بود آري اين
که شرم ملائک را به دوش مي کشيد
.
از اقبال کودکي
کز تجاوزي فجيع جان به در برده بود
تا چهره ي زني که به دنبال قرصي ناني
تن فروشي کرده بود
.
گناه
رسم ديرينه اي بود
که چون پا به روي نعش گلي نگذاشت
پايش شکست
و چون نگاه از کودک فقيري ندزديد
کور شد
.
گناه اين بود آري اين
و به ناچار
هستا در چهار راهي که هر چهار مسيرش بسته بود
راهي به آسمان گشود
.
پدرش دردي داشت
که هويت نفس هايش بود
غم ديواري را داشت
که سراپا کج بود
پدرش نان مي آورد
و کباب انسانيت مي خورد
.
مادرش شکر گذاري مي کرد
و به فواره ي فقدان هويت مي سوخت
مادرش سقف داشت
نان داشت
ديوار داشت
مادرش درد نداشت
روز و شب را پي زيبايي بود
.
زن به زيبايي دل خوش
مرد به زيبايي زن
هستا گزاره ي سردي بود
از شهري که در آن
همه در بند همند
.
هستا به شاعري عادت داشت
و از بد زمانه يک شعر هم نسروده بود
در زمانه اي
که سگي از پشت کثافت
مثنوي طي مي کرد
هستا زبان نداشت
تا گويشي به وصف جان سوز آتشي
تنها نوشته اي
ثابت به روي لوح تنش بهر خواهشي
و التماس محبت به درد نوازشي
.
هستا کسي نبود
بالغ نبود ..... عاقل نبود ..... انسان نبود
شکسته گلي بود
که چشمه ي ناب انساني اش در انحناي لجن
خشکيده بود ......
.
هستا سرود جگر سوز تمام فاحشگان جهان را مي نواخت
از جرگه ي نياز صريحي
گاهي به سرپناهي ... ناني .... نگاهي
هستا فرشته ي منزهي نبود
.
دخترکي که پرده بکارت نداشت
و به نياز عادت نداشت
در خواب بود انگار
وقتي که زن شده بود
حتي به زنانگي هم حالت نداشت
.
تو گمان مي کني امروز کسي جاهل نيست ؟
تو گمان مي کني امروز کسي دختر معصومي را
به دليل سنتي خشک نمي سوزاند ؟
تو گمانت اين است ؟
.
هستا ولي تمام بدنش سوخته بود
و به ناچار ولي چون مادر
شکرگزاري مي کرد
در زميني که همه دخترکانش در خاک
سوزشي از شعله ي سيگار
نعمت بود ..........
.
گناه اين بود آري اين
.
.
.
پ.ن1 : هستا در لغت به معني الهه ي آتش است

پ.ن2: اين شعر از من نيست، شاعرش را من هم نميدانم، اما شديدا دوستش دارم، شاعر را نه، شعر را ميگويم.

پ.ن۳:این نوشته قبلا در اینجا رویت شده بود.

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 2:2  توسط من  | 

چرا سیاست بازها اینهمه بی رحم هستند؟                                                      

پاسخ: آنان بی رحم هستند چون احمق هستند. حماقت همیشه سایه ای دارد که بی رحمی است. هرچه هوشمند تر باشی، کمتر بی رحم هستی. انسان واقعاٌ هوشمند نمی تواند هیچ بی رحمی داشته باشد، غیرممکن است. او فقط می تواند عشق و مهربانی داشته باشد.

انسان احمق باید بی رحم باشد، زیرا این تنها راهی است که او فکر می کند بتواند برنده شود. انسان هوشمند خواهشی برای برنده شدن ندارد، انسان هوشمند پیشاپیش در هوشمندی خودش برنده هست. انسان هوشمند پیشاپیش در هوشمندی خودش برتر هست، نیازی ندارد که برای آن به رقابت بپردازد. انسان احمق باید پیوسته در رقابت باشد. و چون احمق است نمی تواند به هوشمندی خودش تکیه کند، باید به چیز دیگری تکیه زند: بی رحم می شود، حیله گر، فریبکار و منافق می شود.

به نظر من، حماقت تنها گناه است و هرچیز دیگر محصول جانبی آن است. و هوشمندی،
تنها فضیلت است و هرآنچه که ما بعنوان فضیلت شناخته ایم، مانند سایه آن را دنبال می کند.

دو سیاست باز طبق معمول مست کرده و بعد از رفتن به میخانه، دیروقت به خانه
برمی گردند.در حالیکه از پیاده رو عبور می کنند با یک تکه بزرگ از تاپاله برخورد می کنند که زیر پایشان است.

- "بایست"

- "چی شده؟"

- "نگاه کن! تاپاله است."

مرد دوم نزدیک تر می رود و نگاهی می اندازد و آن را خوب بررسی می کند و
می گوید، " نه فقط گل است."

اولی تکرار می کند، " نه، تاپاله نیست، گل است."

اولی تکرار می کند، "بهت گفتم، تاپاله است."

- "نه، نیست"

- "تاپاله است."

- "نه!"

عاقبت مست اولی انگشتش را در آن فضولات داخل می کند و توی دهانش می گذارد.
پس از چشیدن می گوید، "بهت گفتم، تاپاله است."

پس سیاست باز دومی هم انگشتش را در آن فرو می برد و به دهان می گذارد و پس از چشیدن آن به آرامی، می گوید، "شاید حق با تو باشه. شاید."

سیاست باز اولی یک بار دیگر امتحان می کند و برای اینکه حرفش را ثابت کند، با قاطعیت می گوید، "تاپاله است."

دومی هم پس از دومین آزمایش می گوید، "آهان، بله، شاید باشد."

پس از اینکه بقدر کافی از آن تاپاله خوردند تا مطمئن شوند، هردو همدیگر را بغل
می گنند و می گویند، "وای، چه خوب شد که روی آن راه نرفتیم!"

2 نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:5  توسط من  | 

 
  نقل تمام یا قسمتی از یادداشتهای این سایت با درج منبع بلامانع است!                                   این سایت به هیچ نهاد یا گروهی وابستگی ندارد و مطالب آن صرفا نظر نویسنده است

Copyright 2005©All Rights Reserved.

"استفاده از قالب این وبلاگ به هر طریق ممنوع است"