![]() |
|
|
|
سالهای راهنمائی بود.یه معلم انشاء داشتیم، آقای طاهری.مرد روشن اندیش و آگاهی بود.همیشه چنتا کتاب زیر بقلش بود با یه مشت کاغذ پر از نوشته که خیلیهاش خط خورده بود...چشماش ضعیف شده بود و یه عینک درشت هم که نصف صورتشو میپوشوند همیشه از گردنش آویزون بود.پیر مرد صدای خوبی داشت.دلنشین و گرم.همون سالی که با ما درس داشت سکته کرد... یکماه میشد که مدرسه نمیومد.به ناظم گفته بود تو این مدت من به جاش به بقیه بچه ها درس بدم.همه ی بچه ها دوستش داشتن.وقتی شنیدیم قراره دوباره بیاد سر کلاس یه جشن مفصل گرفتیم...
همیشه وقتی میومد سر کلاس،پای تخته مینوشت"بنام عشق"!بداهه داستان میگفت... داستانهائی که تا آخر مجذوبش میماندیم.مردی ساده زیست بود و چند کتاب هم نوشته بود. من هم عاشق انشاء بودم بانظمام آقای طاهری! یه روز سر کلاس ،در حالی که من رو به بقیه نشون میداد گفت:مطمئنم این یک روز یک نویسنده یا خبرنگار خوب میشه... سالها گذشت... بعد از هفت سال،امروز در حالی که داشتم ماشین میشستم چهره ام به چشمانش افتاد... همان طاهری نازنین بود!با یک تعدادی کتاب زیر بقل و عینکی ضخیم تر از قبل به چشم. رفتم جلو.گفتم سلام استاد! عینکش رو عقب داد و سرش را اندکی بالا آورد... دستش را بوسیدم.پرسید چکاره شدی؟گفتم خبر نگار! گاهی نیز مینویسم یک اشک از روی گونه هایش لغزید.با دستانی که از رعشه ی پیری به سختی کتابها را نگه داشته بود مرا در آغوش گرفت... او حالا در انتهای کوچه بود |
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 19:30 توسط من
|
|
Copyright 2005©All Rights Reserved.
"استفاده از قالب این وبلاگ به هر طریق ممنوع است"