![]() |
|
|
|
و قلبم نت فالش نفرت را نواخت هنگامی که خیره در چشمان گریان پسرک داریه زن اتوبوس خواندم که باز هم فردی متحجر بنام دین پوسته ی داریه اش را از هم گسسته...
خانه اش ویران باد! |
|
2
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:9 توسط من
|
|
|
میگه انسان هیچ محدودیتی تو زندگیش نداره.محدودیتها توسط خود فرد تعیین میشه...مرزها! میپرسم پس مرگ چی؟محدودیت زمانی نیست؟میگه خوب بدبختی اینجاست که ما کلی طعمه داریم و فقط یک قلاب ماهیگیری...! |
|
2
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:57 توسط من
|
|
|
روبروی هم نشسته بودیم
میپرسه:تا حالا شده در بند هیچ چیز نباشی؟هیچ تعلقی نداشته باشی؟ سکوت میکنم! سکوت،جوابی غیر قابل پاسخه... |
|
2
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:28 توسط من
|
|
Copyright 2005©All Rights Reserved.
"استفاده از قالب این وبلاگ به هر طریق ممنوع است"