![]() |
|
|
|
روبروی هم نشسته بودیم
میپرسه:تا حالا شده در بند هیچ چیز نباشی؟هیچ تعلقی نداشته باشی؟ سکوت میکنم! سکوت،جوابی غیر قابل پاسخه... |
|
2
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:28 توسط من
|
|
|
سالهای راهنمائی بود.یه معلم انشاء داشتیم، آقای طاهری.مرد روشن اندیش و آگاهی بود.همیشه چنتا کتاب زیر بقلش بود با یه مشت کاغذ پر از نوشته که خیلیهاش خط خورده بود...چشماش ضعیف شده بود و یه عینک درشت هم که نصف صورتشو میپوشوند همیشه از گردنش آویزون بود.پیر مرد صدای خوبی داشت.دلنشین و گرم.همون سالی که با ما درس داشت سکته کرد... یکماه میشد که مدرسه نمیومد.به ناظم گفته بود تو این مدت من به جاش به بقیه بچه ها درس بدم.همه ی بچه ها دوستش داشتن.وقتی شنیدیم قراره دوباره بیاد سر کلاس یه جشن مفصل گرفتیم...
همیشه وقتی میومد سر کلاس،پای تخته مینوشت"بنام عشق"!بداهه داستان میگفت... داستانهائی که تا آخر مجذوبش میماندیم.مردی ساده زیست بود و چند کتاب هم نوشته بود. من هم عاشق انشاء بودم بانظمام آقای طاهری! یه روز سر کلاس ،در حالی که من رو به بقیه نشون میداد گفت:مطمئنم این یک روز یک نویسنده یا خبرنگار خوب میشه... سالها گذشت... بعد از هفت سال،امروز در حالی که داشتم ماشین میشستم چهره ام به چشمانش افتاد... همان طاهری نازنین بود!با یک تعدادی کتاب زیر بقل و عینکی ضخیم تر از قبل به چشم. رفتم جلو.گفتم سلام استاد! عینکش رو عقب داد و سرش را اندکی بالا آورد... دستش را بوسیدم.پرسید چکاره شدی؟گفتم خبر نگار! گاهی نیز مینویسم یک اشک از روی گونه هایش لغزید.با دستانی که از رعشه ی پیری به سختی کتابها را نگه داشته بود مرا در آغوش گرفت... او حالا در انتهای کوچه بود |
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 19:30 توسط من
|
|
|
این چند شب، از اون شبهائی است که دارم خدا رو محاکمه میکنم.منتظرم هر دفاعی از خودش داره بکنه!آخه میدونین همیشه میندازتت تو چاله تا همیشه مدیونش بمونی!ولی این دفعه دیگه اشتباه کرده...
لطفا داستانهای علمی-تخیلیتان را در نظرات بیان نکنید! |
|
2
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:30 توسط من
|
|
|
امشب دیگه صبرم تموم شد.دیگه هیچی برام مهم نیست.به حال خودم و بقیه ی حیوانات ناطق تهی از تفکر گریستم.مدتها بود گریه را فراموش کرده بودم.ولی دیگه نمیشد.وقتی دردت را نتونی بیان کنی،کسی هم نباشه که بشنوه یا سکته میکنی یا گریه.در اتاق را بستم و زار گریستم.کمی سبک شدم ولی این گره سر واشدن ندارد.انسانیت فراموش شده... البته خدا رو شکر نه بطور کامل.بصورت متوسط هر سه ثانیه در جهان، یک نفر میمیرد.فکرش رو بکنین همین الان که شما دارین این مطالب رو میخونین چند نفر به دنیا میان یا از دنیا میرن. همین الان چند نفر دارن به خاطر چند هزار تومن خشتک همدیگر رو پاره میکنن؟اگر اون زمان که به دنیا اومدم و تلاش میکردم نفس بکشم، میدونستم در آینده قراره برای چی به نفس کشیدن ادامه بدم هرگز این کار را نمیکردم.من به تنگ آمده ام از همه چیز... |
|
2
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 19:22 توسط من
|
|
|
این پست مربوط به تمامی وبلاگ نویسان است و همه دعوتند به سوال پاسخ دهند...
اگر شما بنا به دلایلی از جمله یک بیماری لاعلاج فقط بیست و چهار ساعت زنده بمانید،در طی این بیست و چهار ساعت چه کارهائی انجام میدهید یا دیگر انجام نمیدهید؟؟! از تمامی دوستان تقاضا میشود پاسخهای خود را در قسمت نظر خواهی همین پست اعلام دارند.در صورتی که در وبلاگ خود یک پست را به این مطلب اختصاص میدهند تقاضا میشود آدرس مربوط به پستی که پیرامون این مطلب نوشته شده را به من اطلاع دهند.هیچ کدام از نظرات(همانند گذشته!) حذف و یا سانسور نمیشوند و هر کس مختار است هر چه میخواهد بنویسید!فکر میکنم اگر زمانی واقعا به شما بگویند بیست و چهار ساعت بیشتر زنده نیستید، خیلی درگیر قانون و عقل نباشید...دیگر چیزی برای از دست دادن نمانده! |
|
2
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 14:45 توسط من
|
|
Copyright 2005©All Rights Reserved.
"استفاده از قالب این وبلاگ به هر طریق ممنوع است"