تبليغاتX
ایران میهن من
 

                  (       (Audio)                                                                                       (Photoblog)                       (Videos)                      (Text)

و قلبم نت فالش نفرت را نواخت هنگامی که خیره در چشمان گریان پسرک داریه زن اتوبوس خواندم که باز هم فردی متحجر بنام دین پوسته ی داریه اش را از هم گسسته...

خانه اش ویران باد!

2 نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:9  توسط من  | 

محدودیت
میگه انسان هیچ محدودیتی تو زندگیش نداره.محدودیتها توسط خود فرد تعیین میشه...مرزها! میپرسم پس مرگ چی؟محدودیت زمانی نیست؟میگه خوب بدبختی اینجاست که ما کلی طعمه داریم و فقط یک قلاب ماهیگیری...!
2 نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:57  توسط من  | 

جهان دگری باید...
یک چیز درست و حسابی که خدا بهم داده و فعلا ازش راضیم مغزمه!خدارو شکر از ۲ سالگی تا الان را عین روز یادمه...هیچ چیزیش از یادم نرفته.میتونم کل عمرمو تا الان برات تعریف کنم...ولی ای کاش میشد بخشهائی رو از یاد ببرم...نه! اصلن همون بهتر که یادمه... هر چی باشه این لحظات هم بخشی از زندگیمه.فقط میتونم تلاش کنم تا نسلهای بعدی اصلن این صحنه ها را نبیننند که بخواهند روزی سعی کنند تا فراموش کنندش!

شاید شما هم یادتون بیاد چه دورانی را میگم. دوران کودکی!دورانی که امکان نداشت از کوچه ای گذر کنیم و چندتا پوکه و مرمی گلوله را نبینیم.دورانی که روی در و دیوار پوسیده ی شهرش هزاران زنده باد و مرده باد را میخواندیم در حالی که الف تا ی را نمیتوانستیم بنویسیم!

هیچ وقت از یاد نمیبرم کلاس اول ابتدائی را... روی هر صندلی سه-چهار نفر مینشستیم و به "لوحه"هائی نگاه میکردیم که رویش نوشته شده بود:ز مثل زندان،ج مثل جنگ، م مثل مرگ، د مثل دین، ش مثل شهید...ولی هیچ کس به ما نیاموخت آ اول الفباست!آ اول آزادیست ...!

هیچ وقت از یاد نمیبرم زمانی که معلم گفت:بچه ها شنبه به پدراتون بگین بیان کارنامه ی ثلث اول را بگیرن."از میان جمع شاگردان یکی برخواست... همیشه یک نفر باید به پا خیزد!به آرامی سخن سرداد..."

خانوم اجازه!ما پدرمون شهید شده... میشه مامانمون بیاد؟

-معلم:آره پسر گلم، هر کس که پدرش نتونست بیاد بگه مادرش بیاد...

کودکی که تا سالها بعد(اول راهنمائی) با همدیگر رفیق بودیم و شاید بهترین دوست تمام زندگیم باشه!در همان سالها فهمیدم دین چیست.زندان،جنگ، شهادت،مرگ را با پوست و گوشتم درک کردم ولی کسی به ما نیاموخت آزادی چیست!از زبان همین کودک بود که فهمیدم چند سال قبل از تولد ما اعدامهایی صورت گرفته.آنجا بود که اعدام را نیز درک کردم... اما نه به اندازه پدر این کودک!و نه حتی به اندازه همان کودک...

از یاد نمیبرم دوران کودکی را دورانی که در مدارس-که چیزی از پادگانها کم نداشتند- باید مشتها را گره میکردیم و مرگ بر فلان و درود بر بهمان را نعره میزدیم!شاید که این استکبار دست از سر ما بردارد...راه رهائی را در این میدانستیم و در دعای فرج خواندن های روزانه!

از یاد نمیبرم آن روزهای مملکت را!روزهائی که تمام امور به انشاءالله ها بستگی داشت.

از یاد نمیبرم روزی را که نمیبایست زلف را بر باد داد!تا ندهد بر بادت...

از یاد نمیبرم روزی که وارد مدرسه شدیم.جلوی در ورودی یک پرچم با زمینه سفید و خطوط راه راه قرمزو کادری آبی با ۵۰ ستاره-که بعدا فهمیدم پرچم آمریکاست- کشیده بودند تا بچه ها از روی آن رد شوند و مشت محکمی بر دهان ایادی صهیونیسم بنوازند!محو رنگهای خالص پرچم شده بودم و فارغ از اینکه این تصویر! پرچم کدام کشور خونخوار است، دلم نیامد رنگها را با کفشم لکه دار کنم.

هیچ وقت سال دوم دبستان را از یاد نمیبرم!زمانی که از سوی مدرسه به زیارت!مرقد مطهر! حضرت آیت الله امام خمینی رضوان الله تعالی علیه رفتیم و من دلتنگ از اینکه خانواده ی فردی که نامش به این بلندیست او را چگونه صدا میزدند؟ درست در گیر حل این ابهام بودم که پیرمردی را دیدم که پولی را به درون ضریح امام! می اندازد و از حضرت تقاضای شفای! همسرش را دارد.همان موقع بود که فکر میکردم مردم کشورهای دیگر که به این ضریح دسترسی ندارند اگر همسرانشان مریض شوند چه میکنند؟البته این ابهام هم با دیدن چند هندی بر طرف شد...!

سالهای راهنمائی و دبیرستان را از یاد نمیبرم... سال اول دبیرستان را!سالی که به خاطر نقدی از "حاج آقا"-معلم دینی!- در دارالقرآن چه کتک هایی که نخوردم تا یک وقت اسلام به خطر نیفتد!

البته سال سوم دبیرستان را نیز از یاد نمیبرم!سال آشنائی با معلم تاریخ معاصر-معلمی که تاثیر گزار ترین فرد زندگیم بود-سالی که با استادهائی آشنا شدم که حتی الان هم در کنارشون احساسی دارم که کنار برادرم ندارم!

خلاصه اگر بخواهم تمام چیزهائی که از یاد نبردم را برایتان بگویم به اندازه ی طول عمرم  به وقت نیاز دارم.فقط همین بس که هنوز هم کسی به ما یاد نداده آ اول آزادیست! امیدوارم نسلهای بعد بیاموزند آزادی چیست!امیدوارم خاطراتشان مثل خاطرات ما نباشد... امیدوارم...!

2 نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 18:31  توسط من  | 

 
  نقل تمام یا قسمتی از یادداشتهای این سایت با درج منبع بلامانع است!                                   این سایت به هیچ نهاد یا گروهی وابستگی ندارد و مطالب آن صرفا نظر نویسنده است

Copyright 2005©All Rights Reserved.

"استفاده از قالب این وبلاگ به هر طریق ممنوع است"