زنگ انشا
همیشه وقتی میومد سر کلاس،پای تخته مینوشت"بنام عشق"!بداهه داستان میگفت... داستانهائی که تا آخر مجذوبش میماندیم.مردی ساده زیست بود و چند کتاب هم نوشته بود. من هم عاشق انشاء بودم بانظمام آقای طاهری! یه روز سر کلاس ،در حالی که من رو به بقیه نشون میداد گفت:مطمئنم این یک روز یک نویسنده یا خبرنگار خوب میشه...
سالها گذشت... بعد از هفت سال،امروز در حالی که داشتم ماشین میشستم چهره ام به چشمانش افتاد... همان طاهری نازنین بود!با یک تعدادی کتاب زیر بقل و عینکی ضخیم تر از قبل به چشم.
رفتم جلو.گفتم سلام استاد!
عینکش رو عقب داد و سرش را اندکی بالا آورد...
دستش را بوسیدم.پرسید چکاره شدی؟گفتم خبر نگار! گاهی نیز مینویسم
یک اشک از روی گونه هایش لغزید.با دستانی که از رعشه ی پیری به سختی کتابها را نگه داشته بود مرا در آغوش گرفت... او حالا در انتهای کوچه بود
