تبليغاتX
ایران میهن من
 

                  (       (Audio)                                                                                       (Photoblog)                       (Videos)                      (Text)

چرا سیاست بازها اینهمه بی رحم هستند؟                                                      

پاسخ: آنان بی رحم هستند چون احمق هستند. حماقت همیشه سایه ای دارد که بی رحمی است. هرچه هوشمند تر باشی، کمتر بی رحم هستی. انسان واقعاٌ هوشمند نمی تواند هیچ بی رحمی داشته باشد، غیرممکن است. او فقط می تواند عشق و مهربانی داشته باشد.

انسان احمق باید بی رحم باشد، زیرا این تنها راهی است که او فکر می کند بتواند برنده شود. انسان هوشمند خواهشی برای برنده شدن ندارد، انسان هوشمند پیشاپیش در هوشمندی خودش برنده هست. انسان هوشمند پیشاپیش در هوشمندی خودش برتر هست، نیازی ندارد که برای آن به رقابت بپردازد. انسان احمق باید پیوسته در رقابت باشد. و چون احمق است نمی تواند به هوشمندی خودش تکیه کند، باید به چیز دیگری تکیه زند: بی رحم می شود، حیله گر، فریبکار و منافق می شود.

به نظر من، حماقت تنها گناه است و هرچیز دیگر محصول جانبی آن است. و هوشمندی،
تنها فضیلت است و هرآنچه که ما بعنوان فضیلت شناخته ایم، مانند سایه آن را دنبال می کند.

دو سیاست باز طبق معمول مست کرده و بعد از رفتن به میخانه، دیروقت به خانه
برمی گردند.در حالیکه از پیاده رو عبور می کنند با یک تکه بزرگ از تاپاله برخورد می کنند که زیر پایشان است.

- "بایست"

- "چی شده؟"

- "نگاه کن! تاپاله است."

مرد دوم نزدیک تر می رود و نگاهی می اندازد و آن را خوب بررسی می کند و
می گوید، " نه فقط گل است."

اولی تکرار می کند، " نه، تاپاله نیست، گل است."

اولی تکرار می کند، "بهت گفتم، تاپاله است."

- "نه، نیست"

- "تاپاله است."

- "نه!"

عاقبت مست اولی انگشتش را در آن فضولات داخل می کند و توی دهانش می گذارد.
پس از چشیدن می گوید، "بهت گفتم، تاپاله است."

پس سیاست باز دومی هم انگشتش را در آن فرو می برد و به دهان می گذارد و پس از چشیدن آن به آرامی، می گوید، "شاید حق با تو باشه. شاید."

سیاست باز اولی یک بار دیگر امتحان می کند و برای اینکه حرفش را ثابت کند، با قاطعیت می گوید، "تاپاله است."

دومی هم پس از دومین آزمایش می گوید، "آهان، بله، شاید باشد."

پس از اینکه بقدر کافی از آن تاپاله خوردند تا مطمئن شوند، هردو همدیگر را بغل
می گنند و می گویند، "وای، چه خوب شد که روی آن راه نرفتیم!"

2 نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:5  توسط من  | 

 
  نقل تمام یا قسمتی از یادداشتهای این سایت با درج منبع بلامانع است!                                   این سایت به هیچ نهاد یا گروهی وابستگی ندارد و مطالب آن صرفا نظر نویسنده است

Copyright 2005©All Rights Reserved.

"استفاده از قالب این وبلاگ به هر طریق ممنوع است"